پلاکــ هفت


پلاکــ هفت

هستم تا باشم، همین.!


۳۱ مطلب در مهر ۱۳۹۴ ثبت شده است

روزی اسب کشاورزی داخل چاه افتاد . حیوان بیچاره ساعت ها به طور ترحم انگیزی ناله می کرد . بالاخره کشاورز فکری به ذهنش رسید ! او پیش خود فکر کرد که اسب خیلی پیر شده و چاه هم در هر صورت باید پر شود .
او همسایه ها را صدا زد و از آنها درخواست کمک کرد . آن ها با بیل در چاه سنگ و گل ریختند (!) اسب ابتدا کمی ناله کرد ، اما پس از مدتی ساکت شد و این سکوت او به شدت همه را متعجب کرد ! آنها باز هم روی او گل ریختند . کشاورز نگاهی به داخل چاه انداخت و ناگهان صحنه ای دید که او را به شدت متحیر کرد با هر تکه گل که روی سر اسب ریخته می شد اسب تکانی به خود می داد ، گل را پایین می ریخت و یک قدم بالا می آمد همین طور که روی او گل میریختند ناگهان اسب به لبه چاه رسید و بیرون آمد.

زندگی در حال ریختن گل و لای رو سر ماست . تنها راه رهایی اینه که اونا رو کنار بزنیم و یه قدم بالا بیاییم .
هر کدوم از مشکلات ما به منزله سنگیه که می تونیم از اون به عنوان پله ای برای بالا اومدن استفاده کنیم با این روش می تونیم از درون عمیق ترین چاه ها هم بیرون بیاییم . ولی متاسفانه بعضیا فقط و فقط با درد دل با کسایی که یه روزی ممکنه دشمنشون بشه ، سنگینی بار زندگی رو تحمل میکنن بدون اینکه ذره ای برای حل مشکل به خودشون تکون بدن.. (!)

دسته: {داستان}

داشتم عکسای یکی دو سال پیشم رو میدیدم که یکی از عکسایی که خیـــــلی دوسش دارم به چشم خورد، دوس داشتم کل عکسام سیاه سفید باشن، باحاله!

دسته: {عکس}

دیروز یه جای خوبی بودم. با یه آدمای نسبتا خوب و البته بسی بهتر و با مطالعه تر از من. دیدم که چقدر عقبم! هم از این فضاها، هم از این آدما! چقدر آدمِ مهم دور و بَرَم هست که من نمی شناسم! چقدر چیز هست که نخوندم. روز به روز هم دارم بزرگتـــــر میشم. پیر بشی و کار مهم کم کرده باشی، خیلی بده هاا! باید یه کم جنبید.
یه آدمی اونجا بود که ما دور اون جمع شده بودیم. آدمِ نیمه ماهی بود. وقتی میگم «نیمه»، منظورم در مقابلِ کامله، وگرنه که خیلی بیش از نصف، خوب بود. یه چیز خیلی مهمی ازش یاد گرفتم! اقرارِ به اشتباه، اقرارِ به ضعف! و برام خیلی ارزشمند بود این اخلاقش.

دسته: {مونولوگ}

این یکی دو روزه، یه نگاهی به بعضی وبلاگایی که جدید به روز شدن کردم، دیدم همه از دَم تا دُم، در حال ناله کردنن!! ینی همه ها! البته فک نکنید بخاطر محرمه و دارن حرمت نگه میدارنا! نه، اصلا. پستای منقرض شُدَشونم دیدم باز همون فازِ ناله داشت! بابا یه کم فان باشیم! یه ذره بخندیم! یه کم خلاقیت داشته باشیم! چیه صُب تا شب داریم غُر میزنیم و ناله میکنیم! همش شده دَم زدن کاتای عشقی! باید بری برا پستاشون نظر بدی که: مازا فازا..؟!
حالا اینو میگم بعد میبینی پست بعدی خودم آه و نالَست! :)) میگی نه؟ بیبین!

+ البته ناگفته نماند که وبلاگایی که من دنبال میکنم واقعا" یکی از بهترین وبلاگاییَن که تو عمرم دیدم و اینجا جا داره ازشون کمال تشکر رو داشته باشم من بابِ پستای نابی که منتشر میکنن.. ^_^

دسته: {مونولوگ}

  • [ ۲۷ مهر ۹۴ ]
  • [ ۲۰:۳۱ ]
  • [ ۱۶۹ ]

گفتم آقا ببخشید از کجا میتونم برم امامزاده علی اکبر(ع)
گفت : چی هست!!!
من : O_O
گفتم یه امامزادست دیگه، آقای محمود کریمی هم اونجا مداحی میکنه.
گفت: نمیدونم ولی از این چیزا که میگی یکی تو تجریش هَـ (منظورش امامزاده صالح بود)

شخصا" اعتقاد خاصی به امام حسین(ع) داشتم و دارم و خواهم داشت. هزاران بار طوافِ خونه خدا رو بهم بدن با یک بار زیارتش عوض نمیکنم . متاسفم برا کسایی که اگه پاش بیوفته تو وبلاگاشون آهنگ نی نای ناش هم میذارن!
به موقش شادم و به موقش ناراحت . به قولِ معروف هر سخن جایی و هر نکته مکانی دارد.

دسته: {مونولوگ} {دیالوگ}

فینگول که بودیم یه سری مجموعه کتاب داشتیم به اسم احمد وسارا. مامان باباهه برامون میخوندن که از ماجراش درس عبرت بگیریم. البته بیشتر برای من میخوندن چون بزرگتره بودم. یه اپیزودش این بود که باباشون به احمد قول داد صُب ببردش کوه. اینم از ذوق خوابش نبرد. ساعت 3صُب دیگه حوصله اش سر رفت بلند شد ساعت دیواری رو کرد 5. همه بیدار شدن بعد سر صبحانه رادیو ساعتو اعلام کرد!، این احمده هم سوسک شد:)) باباهه هم بعنوان تنبیه اینو کوه نبرد. آقا این داستان اینقده تاثیر داش رو من.. به جانِ خودم!

حالا من دیروز صُب میخواستم برم کوه، 5 قرار داشتم منتها از ساعت 3 بیدار بودم! ذوقم نداشتم به خدا ولی یاد این ماجرا افتادم!

دسته: {مونولوگ} {نوستالژی}

بچه که بودم خیلیم عالی بودم. البته اون وقتا که نمی فهمیدم، ولی حالا می فهمم چقدر مشنگ بودم..
یکی از چیزایی که از حدود پنج سالگی تا مدتهای مدیدی باهاش درگیر بودم، این بود که فکر میکردم همه و همه و همه حتی پدر و مادرم! آدم فضاییَن و من تنها انسان موجود به این شکل هستم! [روانی هم خودتی :|] فک می کردم اینا این شکلی نیستن و خودشونو شبیه من کردن! بعد اینا مدام دارن از من فیلمبرداری میکنن![این فیلمبرداریو دیگه مطمئنم که همتون داشتید:))] خلاصه فکر می کردم آدما همه چشماشون دوربینه! یه سری از وسایل خونه هم که معلوم نبود کدوما، دوربینَن، بعد یه سری دوربین هم میچسبونن به خودم یا لباسام برای وقتایی که مثلا تو راه مدرسه میرم یا تو یه کوچه ای که هیچ کسی نیست یا جاهای مختلف به جز خونه خودمون و اطرافیان یا هرجایی که قابل پیش بینی نیست برای اونا.
شاید الان به نظر خنده دار برسه  ولی خیـــــــــیلی بد بودا. خیــــــــــــلی..
گاهی ساعت ها پشت پنجره یا پشت در وایمیستادم تا مامان ، بابام یا همسایه هایی که دارن میان  یا رد میشن و یادشون رفته تغییر شکل بِدن یا فک میکنن هنوز زوده تا به من برسن رو ببینم:| ینی تا این حد داغون بودماا !! .
خلاصه بگذریم، تا اینکه حدود پنج سال پیش یه بار با یکی دو تا از دوستام حرف رفتارها و فکرهای احمقانه کودکی شد، منم اینو گفتم. یکی از بچه ها در حالی که هرچی میگفتم بیشتر میفهمید من خُلم گفت یه فیلمی هست که موضوعش خیلی به این فکرت نزدیکه. حتما ببین. «تورومن شو» بود اسم فیلمه. شاید باورتون نشه ، من کلا" به هر نوع فیلمی خندم میگیره تو بعضی از سکانساش ولی این فیلم غم انگیزترین فیلمی بود که تو عمرم دیدم و خدایی اخرِ فیلم بغض کردم..
البته بعضی ازدلایل اون افکار مشنگانه رو خودم میدونم کم و بیش ولی یکی از چیزایی بود که باعث شد من بچگی نکنم..
+ این موضوع اینقد زجرآور بود که من خودم به خدا پیشنهاد دادم به عنوان یکی از عذاب های بلند مدت جهنم ازش استفاده کنه، حالا پروپوزالشو دادم در دست بررسیه اون وَر..
+ جزئیات خیلی داشت این ماجرا، ولی خیلی دراز شد دیگه، تا همینجاشم خیلی حال بهم زن شد پُسته، بسه دیگه، روبراه باشید..

دسته: {مونولوگ} {نوستالژی}

دموی قالب : دموی یک، دموی دو

دریافت کد ساختار اصلی قالب [لینک]، دریافت کد css قالب [لینک]

دسته: {کدنویس}

  • [ ۲۳ مهر ۹۴ ]
  • [ ۱۴:۲۹ ]
  • [ ۱۰۹ ]

CopyRight © 2013-2016 - Design By Pelake7 . All rights reserved

هدايت به بالاي صفحه