پلاکــ هفت


پلاکــ هفت

هستم تا باشم، همین.!


۱۶ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «داستان» ثبت شده است

یه زوج جونی به محل جدید نقل مکان کردن.
صبح اولین روز وقتی که داشتن صبحانه می‎خوردن، از پشت پنجره زن همسایشون رو دیدن که داره لباسایی رو که شسته آویزون میکنه.
زن به شوهرش گفت: ببین لباسارو خوب نشسته[!]
شاید بلد نیست خوب لباسارو بشوره یا اینکه شاید اصلاً پودر لباسشوییش خوب نیست[!]
شوهر ساکت موند و چیزی نگفت..
از اون به بعد هر وقت خانم همسایه لباساشو پهن می‎کرد، این گفتگو اتفاق می‎افتاد و زن از بی‎سلیقگی زن همسایه می‎گفت..
یه ماه بعد زن جوُن از دیدن لباسای زن همسایه که خیلی تمیز بود شگفت زده شد و به شوهرش گفت: نگاه کن[!!!] بالاخره یادگرفت چطوری لباس بشوره:))
شوهرش جواب داد: صبح زود بیدار شدم و پنجره های خونه رو تمیز کردم..[!]

این پنجرهِ هَ؟ همون، اونو یه کم تمیز کنیم و بعد به آدمای زندگیمون نگا کنیم.

دسته: {دیالوگ} {داستان}

موافقين ۲۲ مخالفين ۰

یه تحویلدار بانک می‎گفت: ﭘﺴﺮ ﺑﭽﻪ‎ﺍﯼ ﯾﻪ ﻗﺒﺾ آﻭرد تا ﭘﺮﺩﺍﺧﺖ کنه .
ﮔﻔﺘﻢ: ﻭقت ﮔﺬﺷﺘﻪ، ﺳﺎﯾتاﺭﻭ ﺑﺴﺘﯿﻢ ﻓﺮﺩﺍ ﺻﺒﺢ ﺑﯿﺎﺭ [!]
ﮔﻔﺖ: ﻣﯿﺪﻭﻧﯽ ﻣﻦ ﭘﺴﺮ ﮐﯿﻢ [!]
ﺑﺎﺑﺎﻣﻮ ﺑﯿﺎﺭمم ﻫﻤﯿﻨﻮ ﻣﯿﮕﯽ؟!
ﮔﻔﺘﻢ: فرقی نمیکنه [!] ﺳﺎﯾﺘﻮ ﺑﺴﺘﯿﻢ ﭘﺴﺮجون [!]
رفت، بعد از چند دقیقه با یه مردی اومد که لباسای کهنه و چهره‎ی خسته‎ای داشت، ﻓﻬﻤﯿﺪﻡ ﺑﺎﺑﺎﺷﻪ .ﺑﻠﻨﺪﺷﺪﻡ ﻭ ﺑﻪ ﻗﺼﺪ ﺍﺣﺘﺮﺍﻡ تحویلش ﮔﺮﻓﺘﻢ ﻗﺒﺾ ﻭ ﭘﻮﻟﺸﻮ ﮔﺮﻓﺘﻢ ﮔﻔﺘﻢ: ﭼﺸﻢ، ﺗﻪ ﻗﺒﻀﻮ ﻣﻬﺮ ﮐﺮﺩﻡ و ﺩﺍﺩﻡ ﺑﻬﺶ .ﮔﺬﺍﺷﺘﻢ ﺗﻪ ﮐﺸﻮ که ﻓﺮﺩﺍ ﺻﺒﺢ ﭘﺮﺩﺍﺧﺖ ﮐﻨﻢ .
ﭘﺴﺮﻩ ﮔﻔﺖ ﺩﯾﺪﯼ ﺑﺎﺑﺎﻣﻮ ﺑﯿﺎﺭﻡ ﻧﻤﯿﺘﻮﻧﯽ ﻧﻪ ﺑﮕﯽ ﺑﻬﺶ [!]
ﺑﻌﺪﺵ ﺧﻨﺪﯾﺪ .
ﺑﺎﺑﺎﺵ ﺑﻪ ﭘﺴﺮﺵ ﮔﻔﺖ ﺑﺮﻭ ﺟﻠﻮﯼ ﺩﺭ ﻣﻦ ﻣﯿﺎﻡ .
ﺍﻭﻣﺪ ﺩﺭ ﮔﻮﺷﻢ ﮔﻔﺖ ﻣﻤﻨﻮﻧﻢ ﺍﺯﺕ ﺑﺨﺎﻃﺮ ﺍﯾﻨﮑﻪ ﺟﻠﻮﯼ ﺑﭽﻢ ﺑﺰﺭﮔﻢ ﮐﺮﺩﯼ [!]
[ ﺍﺯ ﺩﯾﺪﮔﺎﻩ ﺑﭽﻪ ، ﭘﺪﺭ ﺗﻨﻬﺎ‎ﺗﺮﯾﻦ ﻓﺮﺩﯾﻪ ﮐﻪ ﺣﻼﻝ ﻣﺸﮑﻼﺗﻪ ﻭ ﺗﻨﻬﺎ‎ﺗﺮﯾﻦ ﻓﺮﺩ ﺑﺰﺭﮒ ﺗﻮ ﺩﻧﯿﺎﺳﺖ .
ﭘــﺪﺭه که تو ﮐﺘﺎﺏ ﺟﺎﻳﻲ ﻧﺪﺍﺭه ﻭ ﻫﻴﭻ ﭼﻴﺰ ﺯﻳﺮ ﭘﺎش ﻧﻴﺴﺖ ..
ﺑﻲ ﻣِﻨَﺖ ﺍﺯ ﺍﻳﻦ ﻏﺮﻳﺒﮕﻲ ﻫﺎش ﻣﻲ ﮔﺬﺭد ﺗﺎ ﭘﺪﺭ ﺑﺎﺷد ..
ﻭ ﭘﺸﺖ ﺧﻨﺪﻩ ﻫﺎش ﻓﻘﻂ ﺳﮑﻮﺕ ﻣﻲ ﮐﻨد.. ]

دسته: {دیالوگ} {داستان} {مونولوگ}

موافقين ۰ مخالفين ۰

در یکی از کشورها، پیرمردی رو به خاطر دزدیدن نون به دادگاه احضار کردن!
پیرمرد به اشتباهِش اعتراف کرد ولی کار خودش رو اینجوری توجیه کرد:
[خیلی گرسنه بودم و نزدیک بود بمیرم، قاضی گفت:
تو خودت می‎دانی که دزد هستی و من ده دلار تو را جریمه می‎کنم و میدانم که توانایی پرداخت آنرا نداری به همین خاطر من جای تو جریمه را پرداخت میکنم]
تو اون لحظه همه سکوت کرده بودن و دیدن که قاضی ده دلار از جیب خودش درآورد و درخواست کرد به خزانه بابت حکم پیرمرد پرداخت بشه و بعد ایستاد و به حاضرین در جلسه گفت:
[همه شما محکوم هستید و باید هرکدام ده دلارجریمه پرداخت کنید! چون شما در شهری زندگی میکنید که فقیری مجبور می‎شود تکه‎ای نان دزدی کند]
تو اون جلسه دادگاه، ۴٨٠ دلار جمع شد و قاضی اون رو به پیرمرد بخشید!
مرحوم شیخ شعراوی میگه: اگر در شهر مسلمانان فقیری دیدی، بدان که ثروتمندان آن شهرمال او را می دزدند!

دسته: {دیالوگ} {داستان}

به سلامتی اون بابایی که پول نداره واسه سرویس مدرسه دختر کوچولوش بده ولی به عشق بچه‎اش صبح زود قید خواب شیرینش رو میزنه و موتورش رو روشن میکنه تا اونو به مدرسه ببره... اونهم توی این هوای آلوده و خفقان طور...
اما وقتی جلوی مدرسه میرسه،با دیدن ماشین مدل بالای بابای همکلاسی های دخترش ، که احتمالاً مجهز به فیلتر تصفیه هوا هم هست، بغضش می‎گیره..
و به سلامتی اون دختر کوچولویی که وقتی داره از موتور باباش پیاده میشه،وقتی نگاه سنگین همکلاسی هاش که دارن از ماشین پیاده میشن رو به خودش حس میکنه ،وقتی چشاش به صورت یخ زده باباش می افته ،میپره بغل باباش و صورتش رو میبوسه و بهش میگه: بابا جونم مواظب خودت باش..

دسته: {داستان}

مردی به زنی گفت تو چقدر زیبا هستی. زن گفت کاش تو هم زیبا میبودی تا همین حرف را بهت میگفتم . مرد گفت اشکالی ندارد تو هم مث من دروغ بگو.
زنی روستایی با چهار الاغش از مسیری عبور میکرد که دوتا جوان با تمسخر بهش گفتند صبح بخیر مادر الاغها و زن سریعا جواب داد صبح شما هم بخیر فرزندان عزیزم.
مردی بطور مسخره به مرد ضعیفی الجسمی گفت تو را از دور دیدم فک کردم زن هستی و آن مرد جواب داد منم تو را از دور دیدم فکر کردم مرد هستی.
چرچیل وزیر چاق بریتانیا به برناردشو که وزیر لاغری بود گفت: هرکس تو را ببیند فکر میکند بریتانیا را فقر غذایی فرا گرفته است . برناردشو جواب داد: و هرکس تو را ببیند علت این فقر را میفهمد.
ملا نصرالدین وارد روستایی شد و یکی از اهالی به او گفت ملا من تو را از طریق الاغت میشناسم و ملا جواب داد : اشکالی ندارد چون الاغها یکدیگر را خوب میشناسند.
زوج جوانی در کنار هم نشسته و دختره شدیدا غمگین است. شوهرش بهش گفت: تو دومین دختر زیبایی هستی که توی عمرم دیدم. و دختر با حالت تعجب پرسید پس اولیش کیه؟ شوهر گفت : خودت هستی وقتی تبسم روی لب داری.
پیرمردی که از کهولت سنش کمرش قوس شده بود از مسیری عبور میکرد جوانی از روی تمسخر گفت پیرمرد این کمان را به چند میفروشی؟ پیرمرد جواب داد اگر خداوند عمرت را طولانی کرد کمان مجانی بهت میرسد.

دسته: {دیالوگ} {داستان}

مردی در حالی که به قصرها و خانه‎های زیبا مینگریست، به دوستش گفت: وقتی این همه اموال رو تقسیم میکردن ما کجا بودیم؟!
دوست او دستش رو گرفت و به بیمارستان برد و گفت: وقتی این بیماری‎ها رو تقسیم میکردن ما کجا بودیم!؟
تَنتون سالم..:)

دسته: {داستان}

میگن یه رفیق داشتم که یه خروس داشت، این خروسه به طبعِ ذاتش، صُبا اون صدای مردونَشو همچین هوار میکشید که آدم حظ میکرد که واقعاً خروسش، خروسه‎هااا..
یه روز رفتم خونه این دوستم دیدم خروسش نیستش! گفتم رفیق! پَ کو این خروسه؟!
گفت صبحا مردم رو بیدار می‎کرد، ملت هم هی شاکی بودن بخاطرش، منم کشتمش..!
«اونجا بود که فهمیدم، تاوانِ بیدار کردنِ مردم تو این دنیا، مرگه..»

دسته: {داستان}

روباهی از شتری پرسید:
عمق این رودخانه چقدر است[؟]
شتر جواب داد: تا زانو.
ولی وقتی روباه توی رودخانه پرید، آب از سرش هم گذشت[!]
روباه همانطور که در آب دست و پا می زد و غرق می شد به شتر گفت: تو که گفتی تا زانو[!]
و شتر جواب داد: بله، تا زانوی من، نه زانوی تو[!]
وقتی از کسی مشورت می گیریم، باید شرایط طرف مقابل و خودمون رو هم در نظر بگیریم.
«لزوماً هر تجربه ای که بقیه دارن برای ما مناسب نیست»

دسته: {داستان}

کلاً از پیرمردای خوش‎زبون جماعت خوشم میاد، مخصوصاً اونایی که اصالتاً تهرونیَن و اون زمانا اطرافِ دربار بودن و از اتفاقاتِ مملکت (با توجه به عدم پیشرفت تکلونوژی ارتباطاتی در اون زمان) زودتر از همه باخبر می‎شدن و به چشم می‏دیدن. یه دونه از همیناش تو آپارتمانمون داریم، باحاله هاا، آی باحاله این آدم. امروز بعد از مدت‎ها تو محوطه آپارتمان دیدمش، بعد از یه سلام و احوال‎پرسی گفت: امروز اون پسر قرتیه بود که از اون ماس‎ماسکای گنده میزد تو گوشش. گفتم خب،خب!
گفت: نَنَش بمیره، اومدن بُردنش [قَهقَه میخندید] با اینکه متعجب و کنجکاو بودم که قضیه چیه ولی منم به خنده‎های اون کلی خندیدم . گفتم عزیزآقا کی برش؟ کجا بردن؟ چرا؟ گفت: بردَنش آب خنک بخوره:)) دیگه دوزاریم افتاد و فهمیدم که گند زده و نیروی انتظامی اومده دستگیرش کرده . از اونجایی که عزیزآقا خوش‎زبون بود دوست داشتم سرِ این مورد باهاش بحث کنم. گفتم مشتی، شما که اینقد از همه قضایا و اتفاقات گذشته و تا حال خبر داری و تو صحنه بودی، چرا به بازداشتگاه و زندان میگن طرفو بردن آب خنک بخوره؟؟!! و این شد که مشتی گفت : اون قدیما مردم یخچال نداشتن، ینی داشتن ولی این مایه‎دارا داشتن که اون زمانم مایه‎دار کلاً کم بود و اکثر مردم بدون یخچال بودن. معمولاً قناتای تهران آبشون خنک بود و مردم از اونجا آب می‎آوردن. یکی از این قناتای معروف تهران رو، بعداً تبدیلش کردن به زندانِ قصر. دیگه از اون زمان به بعد هرکی رو میبردن زندانِ قصر، میگفتن طرف رو بردن آب خنک بهش بدن:دی
و این است قضیه آب خنک خوردن، منبع: عزیزآقا، راست و دروغش با خودش..:دی

دسته: {مونولوگ} {دیالوگ} {داستان}

انشایم که تمام شد معلم با خط کش چوبی‎اش زد پشت دستم و گفت جمله‎هایت زیباست..
گفتم اجازه آقا..
پس چرا میزنید؟!
نگاهم کرد..
پوزخند تلخی زدو گفت: میزنم تا همیشه یادت بماند خوب نوشتن و زیبا فکر کردن در این دنیا تاوان دارد!
«شاملو»
برسد بدستِ خوشنویسان..:)

دسته: {دیالوگ} {داستان}

CopyRight © 2013-2016 - Design By Pelake7 . All rights reserved

هدايت به بالاي صفحه